» تندتر برو ...
دست نوشته ,
: 19 تیر 87 :
سلام بعد از کلی ماه که گذشته :-)
الان دقیقا ۱۹ سال و ۹ ماه و ۱۹ روز و ۹ ساعت و ۱۹ دقیقست که به دنیا اومدم.
همینطوری نشسته بودم .. مثه همیشه تو افکار غوطه ور .. به این رسیدم .
من ۳۱ شهریور ۶۸ به دنیا اومدم.
.
خوب بعد ۹ هفته و ۱۹ روز ببینم چی دارم بگم ....
ترم یک دانشگاه رو که درست حسابی خرابکاری کردیم رفت ...
اینترنت هم که قربونش برم ...
.
خیلی سخته .... (خصوصیه)
.
همین دیگه ...
.
زندگی همچنان به خوبی پیش می رود ... ولی خیلی آرومه

اف ۱ خدا.
.
:-) ... سعی می کنم دفعه بعد زودتر بیام.
.
بای.
نوشته شده در 19 تیر 87 و ساعت
07:07 ق.ظ توسط : مهدی
نظرات شما دوستان () || [لینك مطلب]
» عیدتون مبارک ...
دست نوشته ,
: 31 فروردین 87 :
سلام...
خیلی دیره .... ولی عیدتون مبارک... ایشاالله صد سال به این سال ها ....
آره.. یادش به خیر٬ تو شیش هفت سال گذشته٬ هر سال دقیقا زمان سال تحویل آن بودم... ولی امسال... .... .... ....
نچز ...... مثه اینکه قرار نیست این نت با من آشتی کنه .....
.
همه چی خوبه ....دل٬ کار٬ درس٬ مررسه... خدایا شکرت....
مثلا سی مین پیش میخواستم بگیرم بخوابم٬ اومدم نت یه کار کوچولو انجام بدم٬ بعدش گفتم بعد از یک ماه و اندی یه خبری هم از وبلاگمون بگیریم بد نیس....
خواه پند گیر... خواه ملال.....
........
مگه میشه گلی٬ اول پائیز در بیاد٬ یکی مثه من پاکیشو٬ از گل پائیزی نخواد؟........... تی فیدااااااااا..........
........
خو همین دیگه.... واسه همتون سال خوب و پر برکت و دوستی و صفا و صمیمیت و عشق و همه خوبیهای دیگه دنیارو آرزو میکنم...
تا روز دیگر و برنامه ای دیگر بدرود .... ها!!!!!! :-ح
.......
بای.
نوشته شده در 31 فروردین 87 و ساعت
09:04 ق.ظ توسط : مهدی
نظرات شما دوستان () || [لینك مطلب]
» چی میگه من؟ ...
من نوشته ,
: 5 اسفند 86 :
سلام...
شنیدم امروز روز مهندساست٬ همینطوری هوسکی گفتم بیام به مهندسا تبریک بگم٬ یه وقتی خدایی نکرده بعد از اندی سال و شیش ماه دیگه ما هم شدیم مهندس (خدا به دور).. یکی بیاد به ما توریک بگه...
زندگی همچنان دیوانه وار به پیش میخزد...
جون من یکی بیاد این اینترنت و با من آشتی بده... یه موقعی هر روز صبح که پا می شدیم به هم دست میدادیم٬ تا اوووووووووووووووووووووو همون نصفه شبش دست همو ول نمیکردیم.... ولی حالا چی.... من نیمیییییییییییییییخوااااااااااااااااااااااااام.
ای بابا... خیلی وقته خودمونو کارامونو داشتیم... حالا درد بزرگ دانشجویی هم بهش اضافه شد... حالا خوبیش اینه که سه روز در هفتست.... خدا به خیر بگذرونه ترما بعدیرو...
اس.ام.اس. آمده است٬ دلدار فریااااااااااااااااد کند...... (تبلیغ جدید اس.ام.اس. ۴ تومنیست).
آخ که چی میشد اگه میشد.. کاشکی میشد.. شاید شه.. شاید نشه.. اگه بشه چی میشه.
نیگاه کن.. دستام داره میلرزه.. پیر شدم دیگه.
-----
میدونی دارم به چی فکر میکنم؟ به این که چرا همش به این شاخه و اون شاخه میپرم٬ شاید به خاطر اینه که ذهنم خیلی مشغوله٬ شاید هم اینکه به همه چی فکر میکنم. شایدم واسه شلوغ پلوغ بودن اتاقمه.... کجاس اون مهدی که همیشه مرتب بود. خدایا. احساس میکنم دارم به فنا میرم. یکی منو بیگیره.
-----
راستی اینم نگفتم... دو ماه پیش یه کامفیوتره جدید گرفتم. قدیمیه ناراحت شده.
(چند تا عکس هم از اطلاعات سیستمم گرفتم، خواستین تو ادامه مطلب میزارم ببینین.. همه میگن جت گرفتم)
-----
همین دیگه٬ فیلن بای.
ادامه مطلب
نوشته شده در 5 اسفند 86 و ساعت
10:02 ق.ظ توسط : مهدی
نظرات شما دوستان () || [لینك مطلب]
» برف چی میگه؟ ...
من نوشته ,
: 17 دی 86 :
هی روزگار..... خودا... این روزای برفی رو ازمون نگیر.....
سلام.
همینطوری محض تنوع... گفتم تا هوا برفیه و همه خوشحالن.
.

.
همینه دیگه... زندگیرو میگم، یه روز خوشحال، یه روز ناراحت، ولی کاشکی میشد همه همیشه خوشحال میموندن.
دیگه چی بگم؟ وبلاگ؟ من؟ گرگانی؟
اینجا که عشقیه، هر وقت حالی باشه، اتفاقی باشه٬ میام.
خودم هم خوبم، دارم یه کارایی می کنم، تو پست قبلی هم گفتم.
واسه گرگانی هم قالب ساختم، ولی واسه ورژن چهار میهن بلاگ. هنوز اجراش نکردن. منم منتظرم.
.
فقط امیدوارم زنده از اینجا برین بیرون.
همین دیگه، بچه ها منتظرن.
بای.
نوشته شده در 17 دی 86 و ساعت
11:01 ق.ظ توسط : مهدی
نظرات شما دوستان () || [لینك مطلب]
» گلیم ...
عقل نوشته ,
: 11 آذر 86 :
سلام.
پامو یه نمه که نه٬ دو نمه از گلیم درازتر کردم و دارم یه کارایی می کنم. حالا خبرتون میکنم.
تا آخر پاییز خیلی راهه.
مینویسمتون.
بای.
نوشته شده در 11 آذر 86 و ساعت
08:12 ق.ظ توسط : مهدی
نظرات شما دوستان () || [لینك مطلب]
» بازگشت . . . ...
من نوشته ,
: 14 مهر 86 :
خبر خوب:
اونایی که خیلی وقته با من آشنان میدوننن که من و ساسان یه وبلاگستان به اسم گرگانی داریم که اواسط سال ۸۴ راش انداختیم و کلی هم ترکوند و پیش رفت جلو و البته که خیلی ها عین کار مارو انجام دادن و به موفقیت ما نرسیدن ولی حیف که یه سری مشکلات مارو از مقاصدمون بازداشت و چندین ماه عقب موندیم و حالا بدون هیچ مشغله فکری در حال ساخت قالب جدید گرگانی هستم تا دوباره بیایم بالا.
.
.
امیدوارم تا آخر پاییز بتونم گرگانی رو برپا کنم و همچنین امیدوارم کار خوبی از آب در بیاد.
.
چی میگن اینایی که تبلیغ میکنن؟ آها .... وعده ما آخر پاییز سال ۸۶ !!!!!!!!!!
واقعا ربط داشت ؟ بیخیال ما تبلیغ نکنیم بهتره بابا .
.
در جریان کار قرارتون میدم.
همتونو مینویسم ..
بای.
نوشته شده در 14 مهر 86 و ساعت
03:10 ق.ظ توسط : مهدی
نظرات شما دوستان () || [لینك مطلب]
» بدسکتورلیزه ...
عقل نوشته ,
: 14 مهر 86 :
سلام
و سلام که میخوام دلایل دوریه یک ماه و نیممو بگم و یک خبر خوب که تو پست بعدی ارسالش میکنم.
اول خبر بد و خوشحال کننده:
اواسط مرداد هاردم بدسکتورلیزه شد و یک سوم اطلاعات مهمم پرید که ازشون بک آپی نداشتم. رفتم یه هارد خریدم و اطلاعات هارد قبلیمو ریختم روشو هارد قبلیرو دوباره پایه ریزی کردم. حالا بماند که به خاطر پریدن همون یک سوم اطلاعات بک آپ نگرفتم از زندگی پرت شدم بیرون و تموم این یک ماه و نیم گذشترو تو ابطال گذروندم و البته دلایل خاص خودم رو دارم که الان وقت گفتنش نیست. در هر صورت هارد جدید و اطلاعات جدید و برنامه های جدید و . . .
و دیشب که با هوار تا مشغله فکری رفتم خونه و رایانم صدام زد و گفت بدو بیا منو روشن کن. روشن کردن همانا و بالا رفتن صدای رایانه با جمله آخ سوختم آخ سوختم همانا. بگو چی شده ... نه پاور چیه بابا... هارد بدبخت داشت جیلیز ویلیز می کرد.
هاردم با تموم اطلاعات قدیمی و جدیدی و هزاران چیز دیگه دود شد رفت هوا . . .
و من خیلی خوشحالم چون دیگه هیچ کار عقب مونده ای ندارم که انجامش بدم و با خیالی آسوده میخوام به علایقم برسم ..................................... یعنی این.
نوشته شده در 14 مهر 86 و ساعت
02:10 ق.ظ توسط : مهدی
نظرات شما دوستان () || [لینك مطلب]
» آدم شو ...
عقل نوشته ,
: 13 مرداد 86 :
سلام
میگن دیوا شاخ و دم دارن٬ این همه دیو دارن تو کوچه و خیابونا راه میرن٬ پس کو شاخ و دمشون٬ یکیش خودم٬ من الان هیجده ساله که یه دیوم٬ ولی نه شاخ دارم نه دم.
مطمئنم از خودتون میپرسین چرا دیو٬ شما تو خیابون راه برین و چشاتونو باز کنین٬ چی میبینین؟
--------
سر کلاس ادبیات معلم گفت : فعل رفتن رو صرف کن : رفتم ... رفتی ... رفت... ساکت می شوم، می خندم، ولی خنده ام تلخ می شود. استاد داد می زند : خوب بعد؟ ادامه بده . و من می گویم : رفت ...رفت ...رفت. رفت و دلم شکست...غم رو دلم نشست...رفت شادیم بمرد...شور از دلم ببرد . رفت...رفت...رفت و من می خندم و می گویم : خنده تلخ من از گریه غم انگیزتر است...کارم از گریه گذشته است به آن می خندم .
--------
الان دو هفتست کنکور تموم شده٬ ولس من تازه آن شدم.... خیلی جالبه٬ پسری که ۱۶ ساعت از ۲۴ ساعت روزشو رو اینترنت به سر می برد٬ رنگ اینترنتو دو هفته یه بار هم نمیبینه. البته لازم به ذکره که مهدی خطیری کامینگ سون میاد تا بمونه.
نوشته شده در 13 مرداد 86 و ساعت
08:08 ق.ظ توسط : مهدی
نظرات شما دوستان () || [لینك مطلب]
آمار : امروز () ، دیروز () ، کل
()